×سلاممم!
وای بچه ها 3 ساعت یه اپه طولانی کردم بلاگفا قاطید همش پاک شد
!!
الان دوباره همشو مینویسم اما خوب یکمی فرق داره دیگه
!!!
خوب اول از جمعه صب میگم که قرار شد با مدرسه بریم شلمچه!!!
البته مامانم قبول نمیکرد ولی دوستم مریم به زور راضیش کرد
!
مریم:خوب شما بذارین بیاد من قول میدم حواسم باشه لولو نخورتش 
من: تو مواضب خودت باش اول لازم نکرده مراقب من باشی
مامانم:خوب باشه ولی یه شرط داره ها!!
مریم:چی؟؟؟
مامانم:هر جا بودین اول شما برین جلو اگه مینی چیزی نبود اینم بیاد دنبالتون!!! 
من:
مریم:دسته شما درد نکنه!ما بشیم پیش مرگه این دیگه؟؟!!! 
بعد اخر سریم هی مامانم میگفت شیدا حواست باشه ها اول اونا راه برنه هااا خودت پشته سرشون باش!
دیگه تقریبا 4 ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم اون جا!چیزه خاصیم نداشت به قوله بچه ها بیابون بود اصلا!!!
بعد اقا همه میگفتن که اون جا یه چیزایی هست هر کی بره اون جا گریش میگیره
خوب من که گریم نگرفت اصلا تازه نزدیک این قسمت مین ام شدم هیچ حسه خاصی بهم دست نداد تازه کلیم خندیدیم !!!بچه هام که گیر داده بودن تشنه ن ناهارم نخوردن میخوان برن شهید بشن 
پریسا:من میخوام برم شهید بشمممم من نمیدونم!! 
من:میخوای خودم هلت بدم تو ثوابه شهادتم شریک میشم ولی!!!
پریسا:نیگا دیگه واسه شهادتم از ادم باج میگیرنااااااا 
من:خوب الکی که نیست!!!
بعد یه مسجدم اون جا بود یه قسمت داشت میگفتن اسماتونو بنویسین اون جا!مثلا فک میکردن شهیدا میان میخونن
!!!
دیگه بعده شلمچه واسه ناهار رفتیم خرمشهر!وای اصلا اون جا هیچی نداشت!!!
بعد تو ماشین که نشسته بودیم یه پسره گیره 3 پیچ داده بوده اصلا ول کن نبود همش نگاه میکرد میخندید!!!
منم که نمیتونستم دیگه هیچ کاری کنم اعصابم خرابیده بود
!!!تازه اون از رو نمیرفت رو یه سکو درست رو به رو من نشست!!!
بعد من رفتم اب بخورم(یعنی اب بخرم اخه اون جا ابم نداشت مجبور شدیم اب معدنی بخریم
)
بعد یه مغازه رو به رومون بود تا اومدم بگیرمش پسره پرید جلو گرفتش پولشم داد!بچه هام از تو ماشین میخندیدن منم اب شده بودم!!! ابو گرفتم یه جوری رفتم که پسره مونده بود چیکار کنه!
بعد یه خانومه که سرپرستمون بود اسمش شیرین بود ما میگفتیم شیرینی
!!!گوشیشو گم کرده بود دیگه نمی دونست چیکار کنه!
بعد همون پسره گفت که گوشیشو دیده شیرینی هم کلی خوشحال شد رفت پیشیش:
شیرینی:دستت درد نکنه اقا پسر بدش
پسره:چیو گوشیتو؟؟
شیرینی:اره دیگههههه!!!
پسره:یه نونه خشکی گذشت دادم به اون!باور کن
شیرینیم اون قده حرصش در اومده بوووووووووووووووود!!!دیگه عصبی اومد نشست!
بعده نیم ساعت که گذشت یه خانومه دیگه که با ما نبود البته ولی از سرپرستا بود گفت که گوشیشو تو دستشویی دیده اون جا گذاشته بوده!!!
پسره اون قده خندید بعدشم فرار کرد شیرینیم کلی بهش چیز گفت
وایییی ولی ما مردیم دیگه از خنده
!!!
خولوووصه بعده یه چن ساعته دیگه ش راه افتادیم کله صبم رسیدیم!
وای تو اون چن ساعت اون قده مامانم زنگید که خدا میدونه!!!گفتم همینه دیگه بچه ننه شدم!!
صبم که رسیدیم مامانم تازه میگفت کلی نگرانت شدم چیرا نزنگیدی خودت بازم
خوب دیگهه همینا بود تقریبا!بستونه 





پ-ن:قضیه ابو پسره رو واسه مامانم تعریفیدم کلی خندید!گفت خوب یه ابم واسه من میگرفتی
پ-ن1:به قوله یکی از دوستام من اون قد خندیدم با بقیه که هیچی از این شلمچه نفهمیدم!!!تقصیره خودم بود!
پ-ن2:(مخاطب خاص:)وقتی که میگی... منم میگم!وقتی میگی از اون!منم میگم از یکی که شاید تو خوشت نیاد!من میفهمم...میفهمم ناراحت میشی اما با خنده رو همشون یه حصار میکشی!!!خوب باشه...ولی فک نکن منم متوجه نیسم!و من به حرمت همه گذشته هاو خوبیات بدی هاتو نمیبینم!
پ-ن3:چرا مثلا بعضیااااااا همیشه هستن و وقتی که بهشون نیاز داری نیستن؟؟!!!بعد من فک میکنم گم شدن ایشون هر چیم میگردم پیدا نیشه بابا د ل م ت ن گ ی د ه ب ر ا ت!
پ-ن4:تا بعده امتحانا....
پ-ن5:و دیگر هیچ!!!