تبليغاتX
•ღفرصتی برای شکفتنی دوباره •ღ

•ღفرصتی برای شکفتنی دوباره •ღ

"و عشق صداي فاصله هاست صداي فاصله هایی که غرق ابهامند"...

پایان!!!

هر چیزی یه عمری داره و منم فک میکنم وبلاگه من هیچی ازش نمونده کم کم باید ببندمش!

این چیزی بود که خیلی وقته میخواستم بکنم ولی صبر کردم!!!

خیلی دوسش دارم واسه همینه دلم نمیخواد پاکش کنم!

همین جا میبذارم باشه با تمامه خاطراته خوشی که باهاش داشتم!

تو این مدت خیلی ها رفتنو اومدن خیلی ا که جز عزیز ترینام بودن!

مهم ترین دلیلیم اینه که هیچ ارشیویی واسه نوشته هام ثبت نشده پس بزار بمونه با همه خاطره هاش!

یه وبه جدید زدم که روزانس از این به بعد فقط واسه دله خودم مینویسم دوستایی که دوس داشتن میتونن بیان اون جا!هر کیم خواست اون جا بگه لینکش کنم!

دوستتون دارم عزیزام!:-*


http://sheyda99.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

in roz ha!!!

hale hich chiz ra nadaram!!!

che khoob ast hame khoshhal and...

va man be khoshie tamam anha labkhand mizanam!!!!

kash man dar donyae degar budam...


من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری میرسی

به قله ی کوه

داری هر لحظه از من دور میشی 

ازم دل میکنی

مجهول میشی

تا مه راه و نپوشونده  نگام کن

اگه رو قله سردت شد

صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین

نمیتونم بمونم  خودم گفتم که

تلخه روزگارت منو بیرون بریز

از کوله بارت

دلم می مرد راه بغض و سد کرد

به خاطر خودت

دستاتو رد کرد

برو بالاتر از اینی که هستی

تو بغض هر دوتامون

و شکستی با چشم تر اگه

تو مه بشینی

شاید کسی شبیه من ببینی

 منم اون که تورو داده به مهتاب

کسی که روت و میپوشونه

تو خواب

کسی که واسه دنیای

تو کم نیست

میخوام یادم بره

دست خودم نیست



+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط یاس 

نوموخوم!

من مدرسه نوموخوم!

من جمعه ها کلاس نوموخوم!

من گوشیه بی شارژ نوموخوم!

من شبا تا ساعت ۳ شب بی خوابی کشیدن و روزا از ۶ بیدار شدن  نوموخوم!

من بی هدف زندگی کردن نوموخوم!

من بی خدا بودن نوموخوم!

من بی اقایی بودن نوموخوم!

                                   *******

من پفک موخوم!

من خواب موخوم!

من خیلی چیزا موخوم!

 

پ-ن۱:اگه نفهمیدین چی شد اشکال نداره من خودمم نفهمیدم!غصه نخورین

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط یاس 

شلمچه!!!

×سلاممم!

وای بچه ها 3 ساعت یه اپه طولانی کردم بلاگفا قاطید همش پاک شد!!

الان دوباره همشو مینویسم اما خوب یکمی فرق داره دیگهمنتظر !!!

خوب اول از جمعه صب میگم که قرار شد با مدرسه بریم شلمچه!!!

البته مامانم قبول نمیکرد ولی دوستم مریم به زور راضیش کردwhistling!

مریم:خوب شما بذارین بیاد من قول میدم حواسم باشه لولو نخورتش نیشخند

من: تو مواضب خودت باش اول لازم نکرده مراقب من باشیمنتظر

مامانم:خوب باشه ولی یه شرط داره ها!!

مریم:چی؟؟؟

مامانم:هر جا بودین اول شما برین جلو اگه مینی چیزی نبود اینم بیاد دنبالتون!!! نیشخند

من:خنده

مریم:دسته شما درد نکنه!ما بشیم پیش مرگه این دیگه؟؟!!! ابرو

بعد اخر سریم هی مامانم میگفت شیدا حواست باشه ها اول اونا راه برنه هااا خودت پشته سرشون باش!نیشخند

دیگه تقریبا 4 ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم اون جا!چیزه خاصیم نداشت به قوله بچه ها بیابون بود اصلا!!!

بعد اقا همه میگفتن که اون جا یه چیزایی هست هر کی بره اون جا گریش میگیره

خوب من که گریم نگرفت اصلا تازه نزدیک این قسمت مین ام شدم هیچ حسه خاصی بهم دست نداد تازه کلیم خندیدیم !!!بچه هام که گیر داده بودن تشنه ن ناهارم نخوردن میخوان برن شهید بشن نیشخند

پریسا:من میخوام برم شهید بشمممم من نمیدونم!! 

من:میخوای خودم هلت بدم تو ثوابه شهادتم شریک میشم ولی!!!نیشخند

پریسا:نیگا دیگه واسه شهادتم از ادم باج میگیرنااااااا زبان

 من:خوب الکی که نیست!!!

بعد یه مسجدم اون جا بود یه قسمت داشت میگفتن اسماتونو بنویسین اون جا!مثلا فک میکردن شهیدا میان میخوننwhistling!!!

دیگه بعده شلمچه واسه ناهار رفتیم خرمشهر!وای اصلا اون جا هیچی نداشت!!!

بعد تو ماشین که نشسته بودیم یه پسره گیره 3 پیچ داده بوده اصلا ول کن نبود همش نگاه میکرد میخندید!!!

منم که نمیتونستم دیگه هیچ کاری کنم اعصابم خرابیده بود !!!تازه اون از رو نمیرفت رو یه سکو درست رو به رو من نشست!!!

بعد من رفتم اب بخورم(یعنی اب بخرم اخه اون جا ابم نداشت مجبور شدیم اب معدنی بخریمعینک)

بعد یه مغازه رو به رومون بود تا اومدم بگیرمش پسره پرید جلو گرفتش پولشم داد!بچه هام از تو ماشین میخندیدن منم اب شده بودم!!! ابو گرفتم یه جوری رفتم که پسره مونده بود چیکار کنه!

بعد یه خانومه که سرپرستمون بود  اسمش شیرین بود ما میگفتیم شیرینی نیشخند!!!گوشیشو گم کرده بود دیگه نمی دونست چیکار کنه!

بعد همون پسره گفت که گوشیشو دیده شیرینی هم کلی خوشحال شد رفت پیشیش:

شیرینی:دستت درد نکنه اقا پسر بدش

پسره:چیو گوشیتو؟؟

شیرینی:اره دیگههههه!!!نگران

پسره:یه نونه خشکی گذشت دادم به اون!باور کننیشخند

شیرینیم اون قده حرصش در اومده بوووووووووووووووود!!!دیگه عصبی اومد نشست!

بعده نیم ساعت که گذشت یه خانومه دیگه که با ما نبود البته ولی از سرپرستا بود گفت که گوشیشو تو دستشویی دیده اون جا گذاشته بوده!!!

پسره اون قده خندید بعدشم فرار کرد شیرینیم کلی بهش چیز گفتنیشخند

وایییی ولی ما مردیم دیگه از خندهخنده!!!

خولوووصه بعده یه چن ساعته دیگه ش راه افتادیم کله صبم رسیدیم!

وای تو اون چن ساعت اون قده مامانم زنگید که خدا میدونه!!!گفتم همینه دیگه بچه ننه شدم!!نگران

صبم که رسیدیم مامانم تازه میگفت کلی نگرانت شدم چیرا نزنگیدی خودت بازمنیشخند

خوب دیگهه همینا بود تقریبا!بستونه نیشخند




پ-ن:قضیه ابو پسره رو واسه مامانم تعریفیدم کلی خندید!گفت خوب یه ابم واسه من میگرفتینیشخند

پ-ن1:به قوله یکی از دوستام من اون قد خندیدم با بقیه که هیچی از این شلمچه نفهمیدم!!!تقصیره خودم بود!

پ-ن2:(مخاطب خاص:)وقتی که میگی... منم میگم!وقتی میگی از اون!منم میگم از یکی که شاید تو خوشت نیاد!من میفهمم...میفهمم ناراحت میشی اما با خنده رو همشون یه حصار میکشی!!!خوب باشه...ولی فک نکن منم متوجه نیسم!و من به حرمت همه گذشته هاو خوبیات بدی هاتو نمیبینم!


پ-ن3:چرا مثلا بعضیااااااا  همیشه هستن و وقتی که بهشون نیاز داری نیستن؟؟!!!بعد من فک میکنم گم شدن ایشون هر چیم میگردم پیدا نیشه بابا د ل م ت ن گ ی د ه ب ر ا ت!عینک

پ-ن4:تا بعده امتحانا....

پ-ن5:و دیگر هیچ!!!




+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

جلل الخاق!!!(قرو قاطي:D)

سیلووووم سیلوووووووم به اجی داداشای گل مل(حال کردین سلامو)

خووووب اول از همه میخوام از ۲ هفته پیش بگم که قرار شد  ببرنمون موزه اثار باستانی دزفول!!!خولوصه با هزار ذوقو شوق رفتیم اون جا!!

دبیرمونم رفت که با مسئولش بحرفه!هر چی موندیم نیومد بغد همه مون رفتیم رو چن تا سکو نشستیم!

یه سربازه هم دمه درش بود دوستمم روش طرفه ما بود سربازه هم پشته سرش تقریبا(زاویشو کاملا توصیف کردم)بعد پرید به خانوم طائب جولا(دبیره زبان)گفت:

کیانا:خانوم این سربازه چیه وایساده این جا پرتش کنین بره اون ور بریم داخل مردیم بابا!به این چی اصلااا!whistlingبعد یه دفعه سربازه یه نگاهی انداخت عصبانیی مثه اين: ما این جوری:  کیانا این جوریBegging

دیگه حوصله مون سریده بود بچه هام که مشغول خوردن!!!یه سطله اشغالم تقریبا ۱۰-۲۰ متر اون طرف تر بود!نگارم اشغالاشو گرفت با خودش برد که بندازه!اون جا ۲ تا پسر پایین شهری بودن تقریبا ۷-۸ ساله بودن  بعد نگار بهشون گفت بیاین این جا!بعد اینام از خداشووون ۲ تا چوب گرفتن اقا افتادن دنباله نگار!!!نگار فرار کرد از دستشون ولی اینا مگه ول کن بودن اومدن تک تک بچه ها رو با چوب میزدن به !منم نشسته بودم یه دفعه زدن به پام پرت شدم افتادم از رو سکو!واییییی همه جام خاکییییییییی شداون قد جیغغغ زدمممممتازه اونا ول کن نبودن کلی سنگ گرفتن پرت میکردن کوثرم یه سنگ گرفت دو زد انداخت بهشون گفتشون برین و اینا تازه اونا بیشتر پرت میکردن نزدیک بود چشه کوثرم کور بشه!!!Sagittariusخانم طائبم رفت کلی سرشون داد زد ولی این بچه ها مگه خدایی نکرده خجالت میکشیدن؟؟؟؟تازه یه سنگم از پشت به اون انداختن!!:Dاین قده خندیدیممم اصلا یه بچه های بی فرهنگیی بودن که خدا میدونههههههه!!!!:D

یعنی کلا پایین شهریا این جورین!!! همین طور تو کوچه از کله سحر افتاده بودن معلوم نبود مامانشون کجاست باباشون کجاست!خوب بگذریم...

چن روز پیشا منو متینا نشسته بودیم تو اتاق صندلیا مشغول درس خوندن یه دفعه صدا میو میو اومد اول فک کردیم کیاناست مسخره میکنه ولی دیدیم از پشته سرمونه با جیغ پریدیم بیرون واییی یه گربه سیاه بود چشاشم ترسناکککککککلا نمیترسم ولی خوب این یه دفعه ای بود بعد خانم غلامی یم رفت مثلا

گربه رو بیرون کنه بهش گفت:بدو برو بیرون ددیگه هم نیااا باشه؟؟!!!واییییییی اصلا یه جوری باش میحرفید انگااار واقعا گربه میفهمه چی میگه!گربه هم مونده بود همین طور نگاش میکرد!ولی اخر سری رفت این قد دلم سوخت براش!تازه بچه ها بش غدا میدادن

 دیروزم یه زنه کولی دره خونمون زد مامانم نمیدونست کیه گفت شما؟بعد اون گفت یه لحظه بیاین دمه در!درو باز کردیم اصلا همین طور اومد نشست تو راهرو دره خونمون!

کولیه:خانوم گرسنمه یه چیز بدین بخورنم ثواب داره هااا!!!

مامانم دلش سوخت براش اورد خورد!

کولیه:خانوم یه فرشي چیزی ندارین بدین؟؟؟به خدا نیاز دارم٬

مامانم:Surpriseنه ندارمممم!بعدم چطوری میخوای ببری اخههههههههههههه!!!!

کولیه:عیب نداره خانوم شما بفرمایین!

بعد مامانم رفت تو! كوليه منو صدا کرد:

کولیه:دختر جون ۴-۵ تومن نداری بدی به خدا ثواب داره!

من:بذار بیبینم(تو دلم:جلل الخالق!گدام گداهاي قديم!!!:D)

وایی بعد تا پولو نگرفت نرفت مامانم گفت اصلا انگار خونه خودشون بود همچين راحت نشسته بود!!!

اره ديگههههه!!

خوووب  این اپه هم چه طولانییی شد!ولی تا نخوندین نظر ندیااا بگمممممممم

 

 

 

 

پ-ن۱:منو کیانا امروز رفته بودیم خرید!بعد تو یه پاساژه رفتیم یه مغازه بود کلی سرویسای خوشگل خوشگل داد یه گردنبند ناااز بووودمن:واییی کیانااااااااا بیبین این چه خوشگلههههه!!!   بعد یه پسره اومد دمه گوشم بلند گفت:اینو میخوای؟ خودم برات میخرم بابا!  من:اگه مردی بیا برام بخر!!یالاااااااکیانا:شیدا بیااااا بریم بابا ولش کن  من:(خطاب به پسره):شانس اوردی باید برمااا بگم!پسره:پس خدا رحم کردهههه    من:ارهه پس چییی

پ-ن۲(ادامه اون یکی):پسره تا نزدیکه خونه ول کن نبود مامانه کیانا به دادمون رسید!

پ-ن۳:بازم میگم کله اپووو بخونینااااااااااااااااااااااااااافرین!!!

فعلاااBalloons

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط یاس  | 

...

نمی دونم به چه دلیل پا میذاری تو لحظه هام ؟


مهمون ناخونده می شی ،کنج ِ خیال و رویاهام


نمی دونم چطور شده ؟ این همه گستاخی و تو ؟


می خوای بـــه آتیش بکشی سطـــر سپید کاغذام


عزیزترین ، سنـگ سیاه قلبتــو نذار سر راه دلم


نکنه می خوای که بشکنه تنگ بلــور گریه هام

نکنه کمــر بستی که مــن آب بشــم از خجالتت ؟


وقتی که چشمت می بینــه شبنم و کنــج مژه هام


سحر که از راه می رسه ، بجای خورشیـد سپید


روشنی از تو می گیره ، دونه به دونه لحظــه هام


نمی دونم چطور می شه ، که لحظه ی اومدنت


بارون می باره چیک و چیک رودشت پهن گونه هام


من که همیشه خنده هام حاضر بودن روی لبام


حالاکجان اون خنده هام ، تا بشکنن پشت غمام ؟


الان یه چند وقتی می شه حس می کنم عاشقـــتم


اگــــه دروغ می گــم چرا بوی تو دارن شعرام ؟


نمی دونـــم چطـــور بگـــم تا کـــه تو بــاور بکنی


تمــــام طـــول شـــب تویی نقـش زلال رویــاهــام


 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط یاس 

 
\